English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


روایتی زنده از شکنجه و تجاوز در زندانهای ایران
[سیاسی] وبلاگ سياه‌خانه - بازجوی من که خود را قاسمی و دانشجو معرفی می کرد از کانال دوستی وارد می شد و حرکات بسیار زننده ای داشت که من را ناخودآگاه می ترساند. بعد از مدتی به بند عمومی دادگاه انقلاب انتقال داده شدم و در کنار دیگر زندانیان در بدترین شرایط یک سال را گذراندم. زمستان سردی را بدون وسایل گرمایی و بدون داشتن آب گرم برای استحمام سپری کردیم. شلاق، انفرادی و قطع ملاقاتها، شکنجه های عادی ما بودند . دوشنبه شبها ما ناظر اعدام بهترین های شهرمان بودیم. روبروی بند ما در حیاط زندان رفقایمان را تیر باران می کردند و گاهی تنها با تک تیر به آنها شلیک می کردند و پس از فاصله زمانی نسبتا طولانی صدای تیر خلاص را می شنیدیم. آنها در خون خود می غلتیدند و پاسداران به مانند بیماران روانی ارضا شده، با شلنگی که برای شستن خونها به کار می رفت آب بازی می کردند و وقیحانه می خندیدند. لرزش تمام وجودم را فرا می گرفت. دردی عمیق و تا صبح گریه می کردم. روزی که قرار بود کسی از بند ما اعدام شود یک سهم غذا کم می دادند، به همدیگر و به سهمیه های غذا نگاه می کردیم . گاهی اوقات نگاهمان را می دزدیدیم، کسی نمی خواست بپرسد که نوبت کیست ؟!.


اضافه شده توسط نسیم محمدی | ۱۹:۵۷ ۸۸/۷/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر