English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خزر به دنبال هویت خویش بخش۱۰/بلاگ نیوز
[] پُر اما خالی

امروز طالقان را به منظور دیدار مزار شریف، شهری که برای بشتر سوئدی‌ها بدلیل حضور نیروهای ISAF در آن‌جا آ‌شناست، ترک کردیم. در مسیر راه بیمارستانی را مورد بازدید قرار دادیم. برای مایی که به نُرم بیمارستان‌های سوئد عادت داریم، دیدن آن‌چنان بیمارستانی با آن بوی تند کلور آمیخته با بوی مدفوع و دیگر داروهای بی‌هوشی، واقعن زجر آور بود.


بیمارستانی با این توصیف در افغانستان استنانداردی معمولی می‌نمود. مقایسه‌ی اوضاع آن‌جا با شرایط سوئد قابل قیاس نیست. بیمارستان گنجایش پذیرایی از ۲۵۰ بیمار را داشت. ۱۰۰ تخت آن اشغال بود. بیشتر بیمارانی را که ما ملاقات کردیم کودک بودند. بدترین بخش بیمارستان به نظر من بخشی بود که بیمارانش را کودکانی تشکیل می‌دادند که از بدی تغذیه رنج می‌بردند. پزشک بخش، دلیل وضع بد جسمانی کودکان را، فاصله‌ی کوتاه بین زایمان و دو باره حامله‌شدن مادران آن‌ها، می‌دانست. در همآن بخش، کودکی هیجده ماه بستری بود که چهره‌اش بی‌شباهت به صورت زنان پیر نبود و به قول معروف می‌شد دنده‌هایش را شمرد از بس لاغر بود. او روی تخت‌خوابش نشسته بود، صورتش را با یکی از دستانش گرفته بود و با صدای بلندی گریه می‌کرد. من نفهمیدم این همه صدا را او از کجا آورده بود. چند مجروح جنگی هم در آن‌جا بستری بودند. اما بشتر بیماران آنجا را کسانی تشکیل می‌دادند که در تصادفات راننده‌گی زخمی شده بودند. نتیجه‌ی جاده‌های باریک و خراب و با رانند‌ه‌گانی بسیار ناشی که اصلن صلاحیت راننده‌گی را نداشتند.
روز اول ورودمان به کابل متوجه این موضوع شدیم که اگر واقعن در افغانستان موردی برای نگران شدن وجود داشته باشد، همان شرایط بد راننده‌گی آن‌جا است.
در بیمارستان مترجمی نداشتیم. پس من مجبور شدم وظیفه‌ی مترجمی به عهده بگیرم و همه چیز را ترجمه کنم. ولی این‌بار با مشکلی جدی مواجه شدم. جون زبانی که در آنجا به آن صحبت می‌شد، مخلوطی بود از زبان‌های دری، ازبکی، فارسی. مخصوصن ترجمه‌ی اصطلاحات پزشکی مورد استفاده‌ی آنان، برای منی که در زبان سوئدی با این چنین اصطلاحاتی مشکل، دارم، در آن جا مشکل‌تر بود
از همه بدتر این‌که هم باید بوی بد گند بیمارستان را تحمل می‌کردم و هم .ظیفه‌ی مترجمی را‌ا خوب انجام می‌دادم. تازه فیلم‌برداری از صحنه‌ها هم بود که برای دل خودم باید از آن‌ها فیلم‌برداری می‌کردم.

با نشستن روی صندلی اتومبیل، بکلی و یکدفعه وا رفتم و احساس خالی بودن کردم. نه حال و حوصله‌ی حرف زدن داشتن و نه حوصله‌ی ترجمه کردن.

حالا به مزار شریف برگشته‌‌ایم. آنچه به محض ورود توجه مرا جلب کرد، روحیه‌ی مثبت حاکم بر شهر بود. همه‌ی چنین احساسی داشتیم.
وقت غذا خوردن رسیده است و حدس می‌زنم غذا چلوکباب بما بدهند.

پی‌نوشت
دلم دارد تنگ می‌شود. هوای خانه را دارد.

اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۶:۰۱ ۸۷/۹/۳۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر