English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


سیب این میوه بهشتی
[اجتماعی] همین امروز ظهر وقتی از سرکار برای ناهار به منزل برمیگشتم چند عدد سیب را وقتی از جعبه لهیده که برای بردن آشغالچی بیرون گذاشته بودند لای چادر شبش گذاشت و با خنده ای شرمناک ! رو به من کرد و گفت : بچه ها که نمیفهمند سالمهاش رو میخورند!
دخترم پیشم بود . من خجالت نکشیدم اما مقداری درد ِ روی آسفالت کوچه را احساس کردم !


اضافه شده توسط حکایتهای شهربانو | ۱۴:۵۹ ۹۲/۲/۲۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر