Blog News (فارسی)
English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و هفتم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - «در نوشته‌ی پیشین به دیدار «اردشیر بهتاج» و دختر جوانش «دکتر گِلاره بهتاج» در دفتر «کامشاد اعتمادیان» اشاره کردیم. «اردشیر بهتاج» که از وعده و وعید وکیل قبلی خود به کلی ناامیدشده‌بود، پس از پُرس و جوهای بسیار، به سراغ وکیلی رفت که از عمر وکالتش، زمان چندان درازی نمی‌گذشت. پدر «گلاره» که تعریف و توصیف‌های بسیاری در باره‌ی مهارت و توانایی «کامشاد» شنیده‌بود، وقتی او را ملاقات‌کرد و صحبت‌های واقع بینانه‌اش را شنید، در موجی از ناامیدی و خشم فرورفت. اما «گلاره» که انسان واقع‌بینی بود، در عمل سخنانی برزبان آورد که حق را کاملاً به این وکیل جوان می‌داد تا به پدر او که درگیر دعوای حقوقی سنگین و کمرشکن با کسی شده‌بود که پشتش به کوه قدرت و ثروت وصل‌بود.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۷:۲۱ ۸۸/۷/۱۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر