English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


شب جمعه / وبلاگ شب نویس
[داستان] تاسها رو برداشت. لبهاش گرم بود. دوباره تاسها رو بوسيد و توي مشتش تكون داد. گفتم: شام چي داريم اين شب جمعه ايه؟ تاسها رو انداخت و به جست و خيز كردنشون نگاه كرديم. ميخواست چيزي بگه كه تاسها نشستند. نگاهي به من انداخت و تاسها رو برداشت و دوباره تو مشتش گرفت.


اضافه شده توسط نرگس | ۱۷:۳۱ ۸۵/۳/۱۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر