English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


رنگهای درخشان و خوش بو / وبلاگ شب نویس
[داستان] ايستاد و نگاهش كرد. سرش را فرو برده بود ميان زباله ها و ميانشان را می كاويد. دنبال بزرگترش بود و خوش رنگتر. نمی خواست جلو برود. هنوز وقتش نشده بود. به او حق ميداد تا بيشتر بگردد و فرو برود. دستانش را نگاهی انداخت تا مثل او كثيف نباشد. بعد ديد كه انگار او چيزی پيدا كرده بود. خيالش راحت شد كه او سهم خودش را پيدا كرده و حالا ديگر بايد برود.


اضافه شده توسط نرگس | ۵:۱۶ ۸۴/۱۲/۲۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر